شمارهٔ ۴١٠
چونکه سفر جزم کرد خسرو جمشید فرباد نگهبان خدا در سفرش از خطر
تاج ملوک جهان شاه بسیط زمینآنکه فلک بنده وار بست به پیشش کمر
و آنکه سپهر از پی مرکبش آرد پدیدهر سر ماهی هلال نعل مطلا بزر
و آنکه سراسیمه شد از حسد قدر اوچرخ فلک آنچنانک پای نداند ز سر
رایت او چون نهاد روی بجنگ عدوگشت روان همدمش لشکر فتح و ظفر
با سپه بیشمار چون خردش دید گفتخسرو سیارگان ساخت ز انجم حشر
از خبر جنبش لشکر منصور اوهست عدو آنچنانک نیستش از خود خبر
بهر سپاهش فلک ساخت سپر ز آفتابوز اثر دولتش تیغزن آمد سپر
حاجت آن نیستش کو بشکد خصم راخود کند از بهر او دست قضا این قدر
کامروا خسروا زود بود آنکه بازبیندت ابن یمین آمده شاد از سفر
واو ز پی تهنیت هر نفسی ابر واردر قدمت میکشد مرسله های دگر