شمارهٔ ۴٠٨
برهان دین و حجت اسلام خواجه نصرای منظر تو مظهر الطاف کردگار
وی آنکه خاکپای ترا شاه اخترانزیبد که تاج سر کند از بهر افتخار
من بنده در مدایح سلطان معز دینگفتم قصیده ئی خوش و مطبوع و آبدار
اول بر آستان تواش عرضه داشتمبردی بر آسمانش ز تحسین بیشمار
و آخر نگشت خاطر تو ملتفت بد آنکشعرم بفر مدحت شه یابد اشتهار
زینرو چو زر ناسره در دست من بماندهر چند بود پاکتر از در شاهوار
آری بهر کجا که روم حرفه الادبباشد مرا ملازم و همراه و یار غار
ور نیست حرفه الادب آخر ز بهر چیستکین بنده را ز صدمت احداث روزگار
پیوسته با عنایت چون تو مر بیئیچون خال و زلف سیمبرانست حال و کار
شعر مرا که عرصه عالم فرو گرفتمانند صیت معدلت شاه کامکار
حقا که در جناب افاضل مآب تودارم طمع که بهتر ازین باشد اعتبار