شمارهٔ ۴٠٧
بتجرید در شهر من شهره امچه گفتم خود از من بود شهره شهر
چو عیسی نخواهم زن ار فی المثلبخواهد ز من نیم خرمهره مهر
گرم زهره بوسی بمنت دهدمرا آید آن از لب زهره زهر
نجویم بکس التجا جز بحقورم خون بریزد بصد دهره دهر
پدر که جان عزیزش بلب رسید چه گفتیکی نصیحت من گوش کن تو جان پدر
اگر چه دوست عزیزست راز خود مگشایکه دوست نیز بگوید بدوستان دگر