گنج

شمارهٔ ٣٧٠

وزیر کشور چارم غیاث دولت و دینتوئی که رای تو صد ملک را بیاراید
بهر چه بخت جوان تو حکم جزم کندسپهر پیر بر آن نکته ئی نیفزاید
فضایل تو گر از خود نهان کند حاسدچنان بود که بگل آفتاب انداید
هزار عقده اگر بر امور ملک افتدضمیر تو بسر انگشت فکر بگشاید
روا بود که در ایام دولت چو توئیزمانه همچو منی را بغم بفرساید
ز گوسفند و جو و کاه و از دقیق و حطبگزیر نیست که این پنجگانه میباید
ضمیر پاک تو چون حال بنده میداندسزد که بنده بذکرش صداع ننماید
کنون چو کار مرا هیچ استقامت نیستگرم اجازت رجعت دهی همی شاید