گنج

شمارهٔ ٣۴٩

قافیه: رد۱۴ بیت
مرا دو یار جهاندیده و دو همزادندکه یکزمان نتوانم گزیر ازایشان کرد
دو طفل کز پی ایشان بلطف دایه صنعدو مهد ساخت ز جزع و بنازشان پرورد
دو توأمند که هرگز بیکدگر نرسندبخانه کرده وطن هر یکی مجرد و فرد
دو نرگس اندتر و تازه وقت صحت نفسشوند گاه مرض هر دو چون شکوفه ورد
دو خادم اند نه از روی قطع آلتشاناز آنجهت که نه خنثی و نه زن اندو نه مرد
باختیار ز من لحظه ئی جدا نشوندنه گاه شیون و سور و نه وقت صلح و نبرد
بهیچوجه ز من جامه ئی طلب نکندهوا اگر چه بود گرم یا که باشد سرد
ز خانه پای برون نا نهاده می پویندبگرد جمله آفاق بی مشقت و درد
هزار میل مساحت بلحظه ئی بروندنیاورند تعلل بهیچ حر و ببرد
معرف ار نشوند این دو یار نشناسمسیاهرا ز کبود و کبود را از زرد
شود بسان شب تیره روز من روشناگر بدامن آن هر دو برنشیند گرد
گذشت مدت یک هفته تا همی بینمکه کند رو شده اند این دو پیک راهنورد
اگر چه روشنئی آورند در کارمبسا غما که ازین تیرگی بباید خورد
مگر بر ابن یمین رحمتی کند ایزدکه کاهلی برود زین دو پیک عالم گرد