گنج

شمارهٔ ٣٣٨

گفتند که صحبت بزرگاناز رنج نیاز وا رهاند
روزی دو بخدمت ایستادنعمری بمراد دل رساند
سرمایه عمر میدهد نقدپس وعده نسیه میستاند
اول همه زحمتست باریتا چون بود آخرش که داند
چون نیک و بد سپهر گردانپیوسته بیک صفت نماند
به زان نبود که مرد عاقلچون ابن یمین اگر تواند
گرد هوس جهان فانیاز دامن دل فرو نشاند
پیوسته ز مصحف ارادتجز آیت عافیت نخواند
تا هست بهوش می کند نوشجامی که قضاش میچشاند