شمارهٔ ٣٣
ای جوانبختی که در خلوتسرای کایناترأی پیرت میگشاید پرده از ابکار غیب
در جهان عدلت چو موسی تا ید بیضا نمودگوسفند از گرگ بیند مهربانی شعیب
تا نشستی چون محمد بر سریر سروریمن بپا استاده ام در بندگی همچون صهیب
در جنابت ظلمت از روز شبابم محو گشتزین خوشم چون تیره شب روشن شد از انوار شیب
پیش ازین با من عنایت بیش ازین بودی ترالیس فیما یدعیه العبد یا مولای ریب
پای در دامن کشیدم مدتی چون خار پشتوز تفکر سر فرو بردم کشفآسا به جیب
موجب حرمان ندیدم در وجود خویشتنهیچ چیز الا هنر کان هست نزدیک تو عیب