گنج

شمارهٔ ٣٢

یکی گفت با من که خورشید تافتترا سر پر از خواب مستی چرا ؟
بدو گفتم ای مهربان یار منترا چیست با من در این ماجرا ؟
بسی بی من و تو درین مرغزارغزاله کند چون غزالان چرا