گنج

شمارهٔ ٣٢٩

کی تواند بود بی وجه معاشهر که اندر عالم هستی بود
لیکن از ساقی می افزون خواستننزد هشیاران ز بد مستی بود
با کفاف روزگار ایدل بسازکز خوشی گر بگذری کستی بود
کفه میزان تهی باشد بلندوانکه پر بارست در پستی بود
نی شکر دارد از آن در بند ماندسرو آزاد از تهی دستی بود