شمارهٔ ٣٢٣
فلک آنست که یکروز بپایان نبردتا دلم را ببلای چو شبی نسپارد
روز روشن ز شب تیره سیه تر گرددگر ز حالم رقمی عقل بر او بنگارد
کرده روزم چو شب تیره ولی صبح دلمگر همه خود شب یلداست بروزش آرد
طمعم هست که روزی بدمد صبح امیدوز شب تیره حرمان اثری نگذارد
روز روشن چو بر آرد ز افق رایت نورپرچم شب ز سر جمله جهان بر دارد