گنج

شمارهٔ ٣١۵

عقل گویدم از عالم وحدت مگذرکه بسی دوست نما دشمن بد خواه بود
گوشه ئی گیر و کناری ز همه خلق جهانتا میان تو و غیری نبود داد و ستد
زانکه با هر که ترا داد و ستد پیدا شدگفته آید همه نوعی سخن از نیک و ز بد
یکتن از انجمن ار نیک ز بد بشناسدباشد آنکس که ممیز نبود بیش از صد
شخص بیهوده درا گوهر مغناطیس استکه کشد تیغ بلا را بطبیعت سوی خود
تن زن ای ابن یمین زین پس و تنها میباشگر چه تنها نبود هر که بود ز اهل خرد
بگذر از صحبت همدم که ترا هست دلیهمچو آئینه و آئینه ز دم تیره شود