شمارهٔ ٢۶٣
جمعی که شاعران جهانشان ستوده اندکز قدر پای بر سر افلاک سوده اند
آئینه وار خاطر اصحاب فضل رااز زنگ غم بصیقل احسان زدوده اند
روزی ز مردمی بسر انگشت مکرمتبندی ز کار خسته دلی بر گشوده اند
گوئی نبوده اند و گر نیز بوده اندبا فضل و باهنر ز جهانشان ربوده اند
یا جمله خادمان بده اند ار نه پس کجاستفرزندشان اگر همه خادم نبوده اند
ممسک بنام نیک شده ضابط جهانآری بخیل را لقبی در فزوده اند
هر یک بمال هم تک قارون ولی بجمعدر بیمروتی ید بیضا نموده اند
طامات شاعران مشنو کان گروه راایشان برای منفعت خود ستوده اند