گنج

شمارهٔ ١٩٠

یکیست فاضل و دانا اصیل و پاک نسبولیک هیچ کسش در جهان ندارد دوست
یکیست ناکس و بد اصل و بد رگ و مردودبهر کجا که رود صدهزارش نیکو گوست
سئوال کردم ازین سر ز پیر دانائیکه این تفاوت فاحش در اینجهان ز چه روست
زمانکی به تأمل شد و پس آنگه گفتکه میکشم ز برای تو مغز را از پوست
بدان که اصل سعادت درینجهان مالستهر انکه مال ندارد چو نافه بی بوست
و گر بداست چو درد دست سیم و زر داردبه نزد خلق همه قول و فعل او نیکوست
و گر هزار هنر دارد و ندارد مالبجای هر هنری صد هزار عیب در اوست