گنج

شمارهٔ ١۶٣

مرا بدرگه دولت پناه سرور عهدکه با جلالت قدرش سپهر اعلا نیست
امید عاطفت آورد ز آنکه میگفتندکه در جهان بفتوت کسیش همتا نیست
بلی ز هر چه شنیدم هزار چندانستولی چه سود کز آن هیچ بهره ما نیست
نمیکند نظر مرحمت بابن یمینز حال ابن یمینش خبر همانا نیست
جناب حضرت والاش هست دریائیکه چون محیط سپهرش کرانه پیدا نیست
بغیر بنده نبینی بر آن لب دریاکسیکه مشرب عذبش ازو مهنا نیست
من ار ز ساحل آن تشنه باز میگردمگناه بخت منست این گناه دریا نیست