شمارهٔ ١٣۴
صاحبا بنده را بخدمت توسخنی هست عرضه خواهم داشت
مهر مهر تو بر نگین دلشچند سال است تا زمانه نگاشت
هرگز از شیوه هوا دارییکسر موی در خلل نگذاشت
بدگمانش که سر بدولت توخواهد از خاک بر فلک افراشت
راستی صد امید داشت بتوخود کج آمد هر آنچ می پنداشت
چون ندید از تو هیچ تربیتیفکر بر حال روزگار گماشت
شد یقینش که خدمت مخلوقنرساند بشام قوت ز چاشت
هر که داند که خالقی داردکم مخلوق بایدش انگاشت