گنج

شمارهٔ ١٢۴

ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرستابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست
گر طعنه ئی زنند بر اشعار عذب تواینفرقه عوام که بعضی نه خاص اوست
درهم مشو که بیهنر از غایت حسدبر اهل فضل در همه ابواب عیبجوست
خواهند تا چو طوطی طبعت شکر فشانگردند لیک مغز شناسد خرد ز پوست
هر چند هست تازه و تر سبزه دمنهرگز کجا چو سرو سهی بر کنار جوست
گو یکتن از تمامت حساد بد گهرکاو راز صد سخن که بگوید یکی نکوست
خاقانی فصیح درین یکدو بیت نغزگفته‌ست بشنوید که او بس لطیف گوست
خاقانی آنکسان که طریق تو میروندزاغند و زاغ را روش کبک آرزوست
گیرم که مار چوبه کند تن بشکل مارکو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست