گنج

شمارهٔ ١٠٣

چیزیکه رفت رفت مکن یاد ازو دگرزیرا که تازه کردن غم کار عقل نیست
تا نقد روزگار تو را کم زیان شودبگذر از آن متاع که دربار عقل نیست
خار عقال عقل بیفکن زبار دلغم یار آن کسی است که او یار عقل نیست
مانند بلبلان همه بی برگ و بینواستهر دل که خستگی وی از بار عقل نیست
خوش روزگار ابن یمین کش خدای دادآزادگی از آن که گرفتار عقل نیست