شمارهٔ ۸۸
یا رب این بوی خوش از روضه رضوان برخاستیا نسیم سحر از ساحت بستان برخاست
یا ز چین سر زلفین چو شام بت منصبحدم باد صبا غالیه افشان برخاست
بوی پیراهن یوسف مگر از جانب مصراز پی راحت یعقوب بکنعان برخاست
سرمه روشنی چشم جهان بین من استهر غباری که ز خاک در جانان برخاست
جان فدای خط مشکینت که چون مهر گیاهسبز و خرم ز لب چشمه حیوان برخاست
یافت طوطی خطت خضر صفت آبحیاتگر چه اول بهوای شکرستان برخاست
خال مشکین تو بر آتش رخ همچو سپندسوخت در آتشت این دود سیه زان برخاست
غمزه مست تو در خون دلم دارد دستزودم از پای در آرد چو بدستان برخاست
سر بپای تو در افکندم و عقلم میگفتمور با پای ملخ پیش سلیمان برخاست
سخن زلف تو ناگه بزبان آوردماز دهانم صفتش سخت پریشان برخاست
گر نشیند سخن ابن یمین در دل خلقچه عجب آن نه چو سوزیست که از جان برخاست