گنج

شمارهٔ ۸۲

هرگز از یاد نخواهد شدنم صحبت دوستکی فراموش شود چون همه هستی من اوست
بی سهی سرو و سمن سای تو ایجان جهانهمچو اوراق دلم خون جگر تو بر توست
تا برفتی ز برم در نظرم قامت توراست مانند سهی سرو روان بر لب جوست
نفسی وصل ترا من بجهانی ندهمکه قناعت نکنند اهل دل از مغز بپوست
گر کشد مهر رخت بر دل من تیغ رواستهر بدی کز طرف دوست رسد جمله نکوست
جان بکام دل دشمن ندهد پس چکندآنجگر سوخته ئی کش نرسد دست بدوست
نه بکام از تو چنین دور فتاد ابن یمینچه کند دور فلک را چو ستم عادت و خوست