شمارهٔ ۸۰
ماه عیدست این ندانم یا خم ابروی دوستروز نوروزست تابان در جهان یا روی دوست
آفتاب از روی چون مهرش مثالی روشنستلیک طغرائی ندارد چون خم ابروی دوست
صبحدم نرگس چو چشم از خواب مستی برگشادنسخه ئی دیدم سقیم از غمزه جادوی دوست
آتش دلرا دهد تسکین چو آب زندگیهر غباری کآورد باد صبا از کوی دوست
هر کسی را هست میلی سوی مطلوبی دگرعابدانرا سوی خلد و عاشقانرا سوی دوست
عقل ناصح پیشه را در حلقه دیوانگانمیکشد پیوسته زنجیر و شکنج موی دوست
گشت سرگردان دلم چون گوی در میدان عشقبسکه در چوگان کشیدش حلقه گیسوی دوست
قد چون تیرم ز بار غم کمان آسا شدستبی گمان خواهد شکست از قوت بازوی دوست
ترکتاز غمزه گر ابن یمین را بس نبوددر فزود اکنون تطاول طره هندوی دوست