گنج

شمارهٔ ۸

قافیه: ادمرا۹ بیت
تا بر آنقامت و بالا نظر افتاد مرابس ملولست دل از سرو و زشمشاد مرا
در هوای لب شیرین تو ایخسرو حسنشد بتلخی ز بدن روح چو فرهاد مرا
تا رقم بربقم از نیل صبوحی زده ئیدیده شد در هوسش دجله بغداد مرا
هرگزم شاد مبادا دل اگر میل کنمکه کند عشق تو از بند غم آزاد مرا
عشق تو همدم من بود مرا پیوستههست با جان صنما عشق تو همزاد مرا
دل سختت بسرشکم نشود نرم بلیکی شود نرم بآب آهن و پولاد مرا
آتش و آب دل و دیده دلیل اند بر آنکزود چون خاک دهد عشق تو بر باد مرا
من نه آنم که کنم میل بداد دگریتا بدل میرسد از عشق تو بیداد مرا
با غم هجر تو چون ابن یمین میسازمتا سعادت کند از وصل تو دلشاد مرا