شمارهٔ ۷۱
گل جمال تو چون بر فراز سرو شکفتبر او چو سنبل زلفت هزار دل آشفت
فروغ روی ترا خانه کی حجاب شودبگل چگونه توان نور آفتاب نهفت
دهان تنگ تو یاقوت سفته را مانددر او دو رشته نهفته جواهر ناسفت
هوای سرو روان تو هست در دل منچه سود چون سخن راست با تو نتوان گفت
مرا که قبله جان طاق ابروی تو بودروا مدار که باشم همیشه با غم جفت
امیدم از همه عالم بتوست رد مکنمکه گر توام نپذیری که خواهدم پذرفت
نشست در دل من مهر عارض چو مهتچنانکه بر تن آزادگان نشیند زفت
ز شام تا بسحر در غم تو ابن یمینچو بخت صاحب صاحبقران عهد نخفت
علاء دولت و ملت محمد زنگیکه گرد حادثه از ساحت زمانه برفت