گنج

شمارهٔ ۶۸

عشقبازی با چو تو معشوق کاری بس خوشستروزگار عشقت الحق روزگاری بس خوشست
نوبهار شادمانی روزگار عاشقیستتازه بادا تا ابد کاین نوبهاری بس خوشست
گر ملامتگو نظر در وی بچشم من کندداردم معذور چون بیند که یاری بس خوشست
خواهم افکندن سر اندرپای آن زیبا نگاربو که گیرد دست من الحق نگاری بس خوشست
گر چه ز آن سیمین سرین بارگرانم بر دلستدر زیادت باد تا باشد که باری بس خوشست
نرگس جادوت را مخمور می بینم ولیکتا چه می خوردست کش در سرخماری بس خوشست
گر چه کشت ابن یمین را انتظار وصل دوستگر میسر گردد آخر انتظاری بس خوشست