شمارهٔ ۶۳
شبی خیال تو بر من بصد دلال گذشتغلام خوابم از آنشب که آنخیال گذشت
بر آمد از تتق غیب چون غزاله ز میغبمن نمود رخ از دور و چون غزال گذشت
چنان نمود مرا در نظر ز غایت لطفکه پیش تشنه تو گوئی مگر زلال گذشت
بخاک پای تو کاندر صفت نمیآیدکه بر سرم زغم هجر تو چه حال گذشت
شب فراق تو با روز حشر می مانستکز امتداد ز پنجه هزار سال گذشت
امید هست که نقصان پذیردم غم دلبدان دلیل که از غایت کمال گذشت
پیام دادم و گفتم ز رنج فرقت توبه لاغری تن زار من از هلال گذشت
ازین سپس نتواند کشید ابن یمنبلای عشق تو کز حد اعتدال گذشت
جواب داد که بانگ نماز در باقینرفت اگر چه که دیریست تا بلال گذشت