شمارهٔ ۴۱
جبیب یار پاکدامن مطلع روز منستدیدن رویش نشان بخت فیروز منست
فال فرخ از رخ و زلفش همی گیرم از آنکاین شب قدر من و آن روز نوروز منست
خط مخوان نقشی که بر سطح مهش بینی از آنکآینه است آن روی و زنگش آه دلسوز منست
گر فشانم جان بر او پروانه وش عیبم مکنروی شهر آرای او شمع دلفروز منست
هر بدی کابن یمین را آید از جانان بسرگوید اصل شادی جان غم اندوز منست