شمارهٔ ۳۳
بر ماه و سرو آید هر لحظه صد قیامتز آن سرو ماه طلعت و آنماه سرو قامت
گفتم کنم ز کویت عزم سفر ولیکنچون دیدمت نکردم جز نیت اقامت
در ماجرای عشقت جان در میانه دلدل نیست نو ارادت کاندیشد از غرامت
ور ترسی از ملامت از عاشقی حذر کنزیرا که راست ناید این کار بی ملامت
دل بر جفات کردم خوش ز آنکه چون منی رااز چون توئی تمامست این لطف و این کرامت
از منزل سلامت آن لحظه رخت بر بستمسکین دلم چو بشنید از زیر لب سلامت
تعییر میکنندم در عشق و می ندانندکابن یمین ندارد بر عاشقی ندامت
گر مست عشق گردد آنکو امام شهرستدانم که ننگش آید از منصب امامت