گنج

شمارهٔ ۳۲۲

ماهرویا گه آنست که رخ بنمائیکه بجان آمدم از بیکسی و تنهائی
تو پس پرده و خلقی بگمان در سر شورتا چها خیزد اگر پرده ز رخ بگشائی
چشم ترکانه تو برد بیغما دل خلقچه عجب باشد اگر ترک بود یغمائی
منگر ایدوست در آئینه از آن میترسمکه دل از مردمک دیده خود بربائی
مردم دیده من چون رخ زیبای تو دیدننگرد از تو بکس تا نبود هر جائی
چون بنفشه همه گوشم چو سخن میگوئیهمچو نرگس همه چشمم چو برون میائی
دوش زلفین ترا دل بهوس می پیمودعقل گفتاش چه سودا است که می پیمائی
خال مشکینت سوادیست که در چشم منستز آنسبب چشم مرا هست ازو بنیائی
چون دل ابن یمین از تو فتادست بدردچشم دارم که تواش باز دوا فرمائی