گنج

شمارهٔ ۳۲۱

من ندیدم نشنیدم که بود در چمنیهمچو بالای تو سروی و چو رخ نسترنی
چند از رسته دندان چو عقد گهرتصدفش جوهر فردی شده یعنی دهنی
تا گل عارضت اندر چمن حسن بودکی خوش آید بدلم یاسمنی یاسمنی
دگر از مادر ایام نزاید پسریچون تو یاقوت لبی سنگدلی سیمتنی
تا دلم بشکند اندر خم زلفت بطفیلافکنی هر نفس از وی شکنی بر شکنی
مکن ایدوست بدستان مفکن در پایمز آنکه سر حلقه عشاق نیابی چو منی
تو شدی یوسف مصری و ولی ابن یمینگشت یعقوب صفت ساکن بیت الحزنی