شمارهٔ ۳۱۵
ساقیا موسم عیدست بده ساغر میبر فشان صبحدم از بهر قدح گوهر می
روزه کر دست دماغ من سود از ده خشگکه کند چاره اینواقعه طبع ترمی
شام اندوه سرآید بدمد صبح امیدچون فروزان شود از مشرق جام اختر می
بر رخ سیمبران حسن کند نقش و نگاربسر انگشت تر ساقی و آب زرمی
بیشتر ز آنکه برد باد عدم خاک وجودرنگ ده آب روانرا بتف اخگر می
اندرین خرگه محنت زده دانا چه کندخیمه مانند حباب ار نزند بر سر می
از در هیچ کست کار طرب نگشایدکار دل میطلبی باز مگرد از درمی
یار صافیدل اگر بایدت ای ابن یمیناینصفت نیست کسی را بجز از ساغر می