گنج

شمارهٔ ۳۰۹

دی بر در دلدار نشستیم زمانیگفتیم بگوئید که اینجاست فلانی
آنعاشق سرگشته که جز زلف تو کس راز آشفتگی حال دلش نیست نشانی
چون نام من شیفته بشنید نگارمکاندر تن خوبی بجز او نیست روانی
برخاست روانی ز سر ناز و کرشمهمیرفت خرامان چو یکی سرو روانی
آمد برضا جوئی عشاق و چو دیدمدیدیم بتی قوت دل قوت جانی
چون دیده موری و چو یک تاره موئیآورد ببازار دهانی و میانی
هر چند سخن گفتن شیرینش یقین استلیک از دهنش میشودم دل بگمانی
سازد سپر ماه زره هر که بیابداز غمزه ابروی خوشش تیر و کمانی
گردون چو وی و ابن یمین پیش نیارددیگر بجهان وعده دهی عشوه ستانی