گنج

شمارهٔ ۳۰۲

جانا رخ چون بهار بنمایعالم به جمال خود بیارای
از روی چو ماه تو صبوریممکن نبود مرا مفرمای
یا مهر خود از دلم برون بریا از در من بمهر باز آی
یا جان بستان و وارهانمیا بر دل زار من ببخشای
با من بوفا ببند عهدیوین بسته در امید بگشای
چون دست نمیرسد که یابمکام دل از آنلب شکر خای
آخر چه شود که سر در آریتا از دل و جان ببوسمت پای
پس کابن یمین ز عشق رویتگفته‌ست به غمز و رمز هر جای
این دل بر اوست نیک بنگرآئینه جان ز زنگ بزدای