گنج

شمارهٔ ۳

قافیه: انبسشدمرا۶ بیت
ایها العشاق از آن نامهربان بس شد مراورچه با جانست پیوندش ز جان بس شد مرا
عارض چون یاسمین و طره چون سنبلشگرید بیضا و ثعبانست از آن بس شد مرا
گر بلعل درفشان سازد دوای درد دلترک دل گیرم ز لعل درفشان بس شد مرا
گر زیان شد نقد عمرم بر سر بازار عشقسود بینم چون ز سودای فلان بس شد مرا
گر ز تاب آفتاب غم بسوزد جان منگو بسوز او سایه سرو روان بس شد مرا
در گلستان وصالش بلبلی بودم فصیحخارم اندر پا شکست از گلستان بس شد مرا