گنج

شمارهٔ ۲۹۳

بنمای رخ ببنده که شمس و قمر توئیبگشای لب بخنده که شمس و قمر توئی
فرماندهی بمصر دلم در نیامدستهرگز عزیزتر ز تو یوسف مگر توئی
بگرفت حسن تو همه آفاق را چنانکبر هر چه افکنم نظر ا ندر نظر توئی
ماند سهی بقامت و خورشید با رختلیکن زهر دو خوشتر و هم خوبتر توئی
خورشید با کلاه و مهی با کمر که دیدخورشید با کلاه و مهی با کمر توئی
بودم گمان که خوش پسری خون بریزدماکنون یقین شدست که آنخوش پسر توئی
چون عاقبت بدست بتی کشته میشومجان در میان نهیم بشکرانه گر توئی
تیر و کمان غمزه و ابروی تو چو دیدبا دل بگفت ابن یمین را سپر توئی