گنج

شمارهٔ ۲۸۳

ای داده دل بمهر تو تا بر تو نوگلیدر گلشن امید تو نالان چو بلبلی
جز عارضت که از همه خوبان سر آمدستهرگز شکفت بر سر سرو سهی گلی
دور و تسلسل ار چه محالست نزد عقلدوری خوشست خطت و زلفت تسلسلی
باز اشک و چهره سیم و زری میدهد عجبهستم بفر دولت او با تجملی
جور از تو میکشیم و تحمل همیکنیماز دست عاشقان چه بر آید تحملی
از ترکتاز چشم تو پیوسته میرسدبر دل ز تاب هندوی زلفت تطاولی
سیلاب چشم ابن یمین در هوای توافکند در بلای صبوری تزلزلی