شمارهٔ ۲۸۲
ای باد صبا بگذر ز آنجا که تو میدانیحال دل من بر گوی آنرا که تو میدانی
در پرده اسرارش هر گه که شوی محرمدر پرده بگو با او زیرا که تو میدانی
گر درد نهان دل هر چند ز حد بگذشتپیدا نکنم با تو زیرا که تو میدانی
دل در شکن زلفت زنجیر کشان تا کیدیوانه اسیر تست حقا که تو میدانی
درد دل ریشم را همچون تو نداند کسلطفی کن و درمانش فرما که تو میدانی
چون سرمه بنیائی در دیده کشم گردیکش باد صبا آرد ز آنجا که تو میدانی
گفتم ز لبت بوسی و ز ابن یمین جانیهستی تو بدین راضی گفتا که تو میدانی