گنج

شمارهٔ ۲۷۶

ای از تو هزار فتنه بر پایبنشین و قبای بسته بگشای
از آینه دل سیاهمزنگی که ز هجر تست بزدای
تا سبزه دمید بر گل ترتا برگ بنفشه شد سمن سای
چون از لب تو سخن سرایمطوطی نبود چو من شکر خای
ای دل چو هوای دلبرت هستزین پس بر ما عفاف منمای
زیرا که بر خرد محال استمستوری و عاشقی بیکجای
با عشق مزن دم صبوریخورشید فلک بگل میندای
چون ابن یمین ز خود برون آیبر تارک نام و ننگ نه پای