گنج

شمارهٔ ۲۳۷

جانا بچشم رحمت بنگر به بینوایانسلطان حسن آخر بخشای بر گدایان
بیگانه ایم با خود تا با تو آشنائیمبیگانه وار مگذر بر کوی آشنایان
با هر که عهد بستی چون زلف خود شکستیمعلوم شد که هستی سر خیل بیوفایان
در ملک دلربائی سلطان با نوائیمعذوری ار نیائی نزدیک بینوایان
تا باد صبحگاهی بگشاد بند زلفتبندی فتاد محکم بر کار عطر سایان
هر چند شرح زلفت دارد دراز نائیآرد زبان شانه آنرا ز سر بپایان
تا در حساب رندان گشتم فذلک ایجانکردند وضع ما را از جمله پارسایان
هرگز بقول دشمن از دوست بر نگردمدر عشق سخت کوشم بر رغم سست رایان
ابن یمین بوصلت میجست رهنمائیخود حیرتش فزون شد در راه رهنمایان