گنج

شمارهٔ ۲۱۱

روی بنمای ای صنم کز شوق جان می‌سوزدموآتش غم تا به مغز استخوان می‌سوزدم
می‌زند پروانه سلطان عشقت آتشیدر دلم کز پای تا سر شمع‌سان می‌سوزدم
چون نویسم شرح شوقت ز آب چشم و دود دلکاغذم تر می‌شود کلک و بیان می‌سوزدم
گر نشد چون تار کتان از نزاری پیکرمپس چرا مهرت چو ماه آسمان می‌سوزدم
پیش خلقان کرد پیدا آه دودآسای منکآتش هجران جانان در نهان می‌سوزدم
تا دلم در رسته حسنت به سودا در فتادگرمی بازار او سود و زیان می‌سوزدم
هر زمانم شعله‌ای از دل فروزان می‌شودآنچنان کز تاب آن آب روان می‌سوزدم
ز آه من گردد معطر مجلس روحانیانهمچو عودم خوش نفس گردون از آن می‌سوزدم
گوید اغیارم به من کابن یمین چندین منالچون ننالم کز فراق یار جان می‌سوزدم