گنج

شمارهٔ ۲۱۰

روز آنست که با یار بمیخانه رویمبهر پروردن جان از پی جانانه رویم
خرم آن مجلس و کاشانه که ما هر دو بهمشمع و پروانه آن مجلس و کاشانه رویم
مستی ما ز می عشق دلارام بودحاش لله که پی ساغر و پیمانه رویم
عارض چون مه و آنسلسله مشکینشچون ببینیم ز دل واله و دیوانه رویم
نه چنان شیفته زلف چو زنجیر و ییمکه توان داشت طمع باز که فرزانه رویم
جان فشانیم بر آنخسرو شیرین حرکاتتا چو فرهاد بجان باختن افسانه رویم
یاد آن روز که یارم بحریفان میگفتکه بجمع از پی عشرت سوی میخانه رویم
باز میگفت که چون ابن یمین حاضر نیستمیکده گر همه خلدست بیا تا نه رویم