شمارهٔ ۲۰۹
در آی از درم ای آرزوی دل که بر آنمکه بر دو دیده روشن بمردمیت نشانم
دمی که بیتو نشینم حدیث عشق تو گویمهمان دمست اگر هست حاصلی ز جهانم
حدیث شکر میگونت از آن نفس که شنیدمدر آرزوش هوا کرد و رفت طوطی جانم
غلام آنرخ خوبم که چون نقاب گشایدبهار روی نماید میان فصل خزانم
ز تیر غمزه خونریز و ابروی چو کمانتچو تیر خاک نشینم خمیده قد چو کمانم
برفت نقد روانم ز دست و سود غم آمدنگاه کن که ز سودات بر چه مایه زیانم
تو شاه جمله بتانی و من گدای کمینتگرم بلطف نخوانی بعنف نیز مرانم
بترس ز آه دل من که زود زنگ بر آردسپهر آینه گون گر برویش آه رسانم
ز بند عشق تو دلرا چو نیست روی گشایشبسان ابن یمین جمله بر عزیمت آنم
که در هوای لب شکرینت طوطی جانراز بند این قفس سر گرفته باز رهانم