گنج

شمارهٔ ۲۰۰

این منم باز که روی چو مهت می‌بینمهر دم از پسته شور تو شکر می‌چینم
این که باز از تو رسیدم من دل‌خسته به کامگر نه خوابیست ز هی بخت که من می‌بینم
در شکر خنده چو آن رسته دندان ترابینم از چشم گهربار فتد پروینم
هرچه خواهی تو به جای من دل‌خسته رواستاز تو نفرین به از آن کز دگری تحسینم
گر چه شد ز آتش عشقت دل من نرم چو موملیک هرگز بجز از نقش رخت نگزینم
بده ای خسرو خوبان ز لبت کام دلمکه چو فرهاد ستمکش ز غم شیرینم
رحم کن بر دلم ای جان و جهان ابن یمینکه چنین عاجز و درمانده و بس مسکینم
که اگر حکم کنی از سر جان برخیزمور نشانیم بر آتش به وفا بنشینم