شمارهٔ ۱۹۴
ای بخوبی عارضت ماه چکلمه چه باشد آفتاب از تو خجل
رسته دندانت در چشم منستقطره های اشک از آن شد متصل
دفع نتوان کرد عشقت را بعقلهیچکس خورشید ننداید بگل
روز محشر کس نپرداز بکسمن در آنساعت بحسنت مشتغل
جز هوای وصل آن دلبر مخواهایدل ار خواهی هوای معتدل
خیز چون ابن یمین پروانه وارآتش شوقت چو گردد مشتعل
در پی دلدار دست از دل بداروصل جانان جوی دست از جان گسل