گنج

شمارهٔ ۱۸۹

روی چو صبح تو کرد اشک مرا چون شفقریخت ز جز عم گهر لعل تو بر زرورق
تا دلت آتش فکند بر دل پر درد منشد بترشح برون جان ز تنم چون عرق
گر رمقی داشتم زنده ببوی تو بودچون تو برفتی ز پیش بس بچه ماند رمق
عاشق قد توأم ای تو مسیحا نفسلیک چو مریم زراست می نتوان زد نطق
داد صبا را مدد زلف و خط و خال توتا ز مثلت دهد عالم جانرا عتق
گفتم و از مهر تو سوخت بباطل دلمگفت که پروانه را شمع بسوزد بحق
گر کند آنشوخ چشم دعوی خون بر دلمابن یمین گوید از بهر خوشآمد صدق