شمارهٔ ۱۷۹
رنگ یاقوت آبدارت خوشبوی زلفین مشکبارت خوش
در میان دو لعل گوهر باررشته در شاهوارت خوش
بیقرارست زلف پرتابتتاب زلفین بیقرارت خوش
گر چه شد روزگارم از تو تباهباد پیوسته روزگارت خوش
بوی زلف تو وقت ما خوش کردوقت زلف سیاه کارت خوش
جان بشکرانه در میان آرمگر کشم باز در کنارت خوش
در دل و جان من وطن داریباد دائم در این دیارت خوش
بی تو بیزارم از جهان که جهاننیست بی روی چون بهارت خوش
از تو ابن یمین غمی دارددارد آنرا بیادگارت خوش