شمارهٔ ۱۴۴
نگار ماه رخم چون نقاب بگشایدز خجلتش عرق از آفتاب بگشاید
شوم بنفشه وش از فرق تا قدم همه گوشگهی که غنچه ز بهر خطاب بگشاید
رخش ببینم و اشکم شود روان آریز دیده پرتو خورشید آب بگشاید
بچار میخ بلا در کشد چو خیمه دلمبیک گره که ز مشکین طناب بگشاید
چو لعل او به تبسم گهر فشان گرددز جزع بنده عقیق مذاب بگشاید
توان رسید بکام از لبش بوعده اوگهی که آبحیات از سراب بگشاید
مرا هوای لب می پرست او چه عجبز ثقبه عنبی گر شراب بگشاید
دری بر ابن یمین از بهشت باز شودنگار حور وشم گر نقاب بگشاید