شمارهٔ ۱۴۱
مردم چشمم که در غرقاب بازی میکندگر نشد آبی چرا در آب بازی میکند
چون نهد انگشت بر لب ماه من یعنی خموشقند میبینی که با عناب بازی میکند
چشم پر خوابش ببازی بازی از من دل ببردبنگر آن جادو که اندر خواب بازی میکند
چون زند بر جان سنان غمزه پنداری مگرتیغ رستم با دل سهراب بازی میکند
گر دل دیوانه در زنجیر زلفت دست زدسهل باشد کو مشو در تاب بازی میکند
چشم جانبازش که از جام لطافت مست شدزانچنین گستاخ در محراب بازی میکند
نرگس مستت بخونریز دل ابن یمینگر دهد فرمان بتا مشتاب بازی میکند