گنج

شمارهٔ ۱۲۴

سنبل غالیه گون بر گل تر میشکندظلمت شام بر انوار سحر میشکند
هر زمان پسته شیرینش که شور شهر استخنده ئی میزند و نرخ شکر میشکند
هر دمی حسن جهانگیر وی از ابرو و چشمساخته تیر و کمان قلب دگر میشکند
تا من از رشته دندانش سخن میگویماز لطافت سخنم قدر گهر میشکند
میکند بر دل من پیرهن صبر قبااز سر ناز کله گوشه چو بر میشکند
ناصوابست که آن ترک خطا بی سببیدل بیمار من خسته جگر میشکند
از می عشق چنان مست شدست ابن یمینکه در خانه معشوق بسر میشکند