شمارهٔ ۱۲۳
سنبل زلف تو چون از گل تر بردارندبرقع شام ز رخسار سحر بردارند
آفتاب رخ تو چون کند از جیب طلوععاشقان دیده ز دیدار قمر بردارند
با کله گوشه حسن تو روا باشد اگرافسر خسرو سیاره ز سر بردارند
طاق ابروی تو چون در نظر آید پس از اینشاید ار اهل دل از قبله نظر بردارند
عاشقانرا هوس عارض و چشم و لب تستتا مراد از گل و بادام و شکر بردارند
چشم دریا صفتم چون ز غمت موج زندبس که از ساحل او عقد گهر بردارند
هر کجا پای نهی اهل نظر از سر شوقبمژه خاک همه راهگذر بردارند
نکنند ابن یمین را زتو ایدوست جدادشمنان گر همه شمشیر و سپر بردارند
هرگز آنروز مبادا که غم عشق ترااز دل زار من خسته جگر بردارند