شمارهٔ ۱۲۱
ز تاب می چو خوی از روی دلستان بچکدمرا ز نرگس تر آب ارغوان بچکد
ز غنچه لب یاقوت رنگ او چه عجبکه خون شود دل لعل از عروق کان بچکد
زرنگ و بوی ندانم گلاب یا عرق استخویی که از رخ آنماه مهربان بچکد
ز شرم عارض چون ماه او شگفت مدارگر آب از آتش خورشید آسمان بچکد
بدان امید که صفرای او شود کمترز ثقبه عنبیم آب ناردان بچکد
تن نزار من از عشق او چنان زرد استکزو بجای عرق آب زعفران بچکد
ز لطف خود بسرم دست اگر فرود آردچو خوی زهر بن مویم هزار جان بچکد
گهی که ابن یمین وصف آن نگار کندز نازکی سخن آید که آب از آن بچکد