گنج

شمارهٔ ۱۱۱

چون نبات از شکر میگونش سر بر میزندعقل پندارد که طوطی بر شکر پر میزند
چون رقم پیدا شود از مشک بر کافور اوشام پنداری سر از حبیب سحر بر میزند
عارض او زیر خوی از تاب می گوئی مگرقطره شبنم هوا بر لاله تر میزند
همچو رویش آذر بتگر نیاراید بتیطعنه هازین رو خلیل الله بر آذر میزند
دلبر سیمین ذقن بی زر زگوش خود سخنگر همه در است همچون حلقه بر در میزند
میکند دلرا نصیحت در هوای او خردرای دیگر گیرد آن وین راه دیگر میزند
سرفتد در پای او خوشتر که بر دوشم بودگردن اینک پیش تیغش مینهم گر میزند
وقت آن آمد که شادی روی بنماید از آنکمدتی شد تا دلم با غم سرو بر میزند
عاقبت ابن یمین یابد گشایش از درشچون بجای حلقه بر در روز و شب سر میزند